تبليغاتX
مسافر مهاجر
سر آغازی نو بر دفتری کهن.........

این اولین پست من بود . روزی که این وبلاگ رو راه اندازی کردم قصد داشتم تنهایی هایی که زمانی به خیال خود تو استرالیا داشتم رو با شما قسمت کنم ولی امروز..................

دست بر قضا یا به عبارتی به خواست خدا در اواسط کار استرالیا نامه ای به دستم رسید که بهم گفت بار  و بندیل و ببند اینجا دیگه جای تو لیست .... و من زندگی زندگی جدید خودم رو در امریکا شروع کردم جایی که آرزوی خیلی از ایرانیها از جمله خودم بود ولی امروز..... از اون آرزو نه تنها چیزی نمونده بلکه آرزوم برگشتن به مملکت خودم و دیدن تمام چیزهایی شده که یه عمر داشتم و قدر ندونستم.

اما امروز بعداز مدتها پست یکی از همون دوستهایی که حالا آرزوی دیدنشو دارم بهم تلنگری زد و یادآوری کرد که چرا این وبلاگ رو راه انداختم ... بگذریم از امروز می خوام بنویسم و شما هم من و تنها نذارید

امروز بعد از ۳ ماه از ورودم به امریکا این صفحه جادویی رو باز کردم که بنویسم چی بود و چی شد و چی فکر می کردم و چی دیدم.

وارد امریکا شدم و بعد از ۱ ماه و نیم اقامت تو خونه اقوام از لس انجلس به تگزاس اومدیم و تو شهر کوچیکی به نام پلینو خونه کوچیکی گرفتیم و زندگی رو شروع کردیم . شهری که همش پر مزرعه هست و پر لاما و قرقی و سنجاب و .......... حیواناتی که در اینجا همدمم شدن .

قرقی کوچیکی که همیشه میاد رو بام خونه روبرویی می شینه و به من نگاه می کنه از نگاهش می فهمم که اونم مثل من تنهاهه و با هم حرف می زنیم ولی همیشه قبل از اینکه حرفام تموم بشه پر می زنه و می ره . ار دستش ناراحت نمی شم چون اینقدر حرف می زنم و از تنهاییهام گله می کنم که اون بیچاره هم خسته می شه و میره.

همسفرم هر روز می ره سرکار و من تنهای تنها می شم و می شینم زبان انگلیسی می خونم چیزی که بابام همیشه فشار می آورد یاد بگیرم و من ازش فراری بودم ولی حالا مجبورم یاد بگیرم. وارد دنیایی شدم در یک نیمکره دیگر که فرسنگها از وطنم دوره حتی فرسنگها از فرهنگم جدا .. فرهنگی که با پوست و خونم عجین شده بود حالا دارم فراموشش می کنم و ترسم از همینه که با خودی ها غریبه بشم ....

اینجا بارون میاد

پنجره رو باز می کنم تا بتونم راحت نفس بکشم

یاد شمال می افتم و دریا و بارونش

غرق در خاطره های دور .. به خودم میام و می بینم پیرزن همسایه بهم لبخند می زنه

می فهمم ناخواسته در دوردستها با یادآوری گدشته می خندیدم و اون بیجاره هم فکر می کرد به اون لبخند می زنم

می خندم و با سر سلام می کنم

بر می گردم تو خونه ، دارم از سرما میلرزم

یاد اداره می افتم و چای داغ و دوستان و به یاد همه اون روزها گرم می شم .........

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 2:2 توسط مسافر کوچولو |

برای روز میلاد تن من

نمی خوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی

برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو

به فکر هدیه ای ارزنده هستی

من و با خود ببر تا اوج بودن

بگو با من که با من زنده هستی ................

 

به یاد روزهای تولدم که هیچ وقت تنها نبودم و این اولین سال روز تولد تنهایی یامه

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 21:20 توسط مسافر کوچولو |

با کراوات به ديدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ريا رفتم و شد

ريش خود را ز ادب صاف نمودم با تيغ

همچنان آينه با صدق و صفا رفتم و شد

با بوي ادکلني گشت معطر بدنم

عطر بر خود زدم و غالبه سا رفتم و شد

حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالين"را

ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد

يکدم از قاسم و جبار نگفتم سخني

گفتم اي مايه هر مهر و وفا رفتم و شد

همچو موسي نه عصا داشتم و نه نعلين

سرخوش و بي خبر و بي سرو پا رفتم و شد

"لن تراني"نشنيدم ز خداوند چو او

"ارني" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد

مدعي گفت چرا رفتي و چون رفتي و کي؟

من دلباخته بي چون و چرا رفتم وشد

تو تنت پيش خدا روز و شبان خم شد و راست

من خدا گفتم و او گفت بيا رفتم و شد

مسجد و دير و خرابات به دادم نرسيد

فارغ از کشمکش اين دو سه تا رفتم و شد

خانقاهم فلک آبي بي سقف و ستون

پير من آنکه مرا داد ندا رفتم وشد

گفتم اي دل به خدا هست خدا هادي تو

تا بدينسان شدم از خلق رها رفتم و شد 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 21:10 توسط مسافر کوچولو |

حميد مصدق خرداد 1343"

*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت



" جواب فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 9:31 توسط مسافر کوچولو |

به كجا چنين شتابان،

گون از نسيم پرسيد.

دل من گرفته زين جا ،

هوس سفر نداري ،

ز غبار اين بيابان ؟

همه آرزويم اما،

چه كنم كه بسته پايم

به كجا چنين شتابان؟

به هر آن كجا كه باشد،

به جز اين سرا ، سرايم .

سفرت به خير اما ،

چو از اين كوير وحشت ،

به سلامتي گذشتي ،

به شكوفه ها به باران ،

برسان سلام ما را.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 2:49 توسط مسافر کوچولو |

سخت است هنگام وداع

آن زمان که در میابی

چشمانی که در حال عبور است

پاره ای از وجود تو را

نیز

با خود خواهد برد

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 10:52 توسط مسافر کوچولو |